تبليغاتX
والمستضعفین

سه شنبه 1389/12/10

وقتی رودبار زمین چهره واقعی خود را نمایان کرد!!

در شماره 540 هفته نامه رودبار زمین(جنوب کرمان) مطلبی تحت عنوان نامه وارده چاپ گردید که هرچند در انتهای آن آورده شده که این مطلب لزوماً(!!) دیدگاه نشریه نیست، اما با توجه به تفکرات این نشریه نه تنها این مطلب که مطالب تندتر از این هم دست کمی از تفکر این نشریه ندارد.

در نامه واردهِ تحت عنوان "درباره جیرفت" دو قسمت سیاه نمائی و سفید نمائی در آن به چشم می خورد، که متاسفانه قسمت سیاه نمائی آن مربوط به نظام انقلاب اسلامی است که او در این نامه آن را اصطلاحاً نظام یاقوتی می خواند و قسمت سفید این صفحه مربوط به نظام منحوس شاهنشاهی است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب در 17:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/12/07

مرگ فاطمه 16 ساله بدلیل اهمال کاری مسئولین محلی

چند روز گذشته برای تهیه خبر از مناطق جنوبی به زهکلوت رودبار سفری کردیم، مثل همیشه فقری که حاصل سالها اهمال کاری مدیران گذشته بود به چشم میامد ، مردم نجیبی که سالهای متمادی از چشمان کور مسئولین وقت دور بودند و در تنهائی خود بدرد خود پیچیدند و اما هیچوقت از نظام اسلامی خود نبریدند، و در همه صحنه ها در کنار نظامشان ایستاده اند و خواهند ایستاد ، «مردمی معتقد و از بن دندان معتقد به ولایت»

در جمعه گذشته در همین سه چهار روستائی که رفتیم صحنه های متعددی به چشم آمد که با آنها حداقل می شود 12 مستند ساخت... تا صدای در گلو مانده آنها را به گوش خیلی ها رساند.

در یکی از این اتفاقات با مسئله ای روبرو شدیم که قلب هر انسان دردمندی را به تنگ می آورد. اما حادثه چه بود؟

در حدود 15 روز قبل، فاطمه 16 ساله به همراه خانواده مظلوم و محرومش در داخل کپری که حاصل نداری پدر بود در خواب ناز صحبگاهی آرمیده بودند. آن شب بدلیل بارندگی زیاد ، آن کپر که سقف آن بجای حصیر به دلیل نداری با گِل پوشانیده شده بود(!!) ساعت 4 صبح برسرشان آوار می شود و اعضاء خانواده فاطمه تعدادی در زیر آوار می مانند و تعدادی نجات می بایند اما در این بین فاطمه جوان 16 ساله که کلاس سوم ابتدائی بود (فاطمه بدلیل مشکلات خانوادگی سالهای زیادی از مدرسه رفتن محروم بود) در زیر آوار کپر ماند وماند وماند، پدر فاطمه یک پا بیشتر نداشت نتوانست کاری برای فاطمه اش کند و فاطمه بین سقف کپر و زمین جانش را داد آنهم بدلیل اهمال کاری و تعلل مسئولین!!

اما می پرسید چرا اهمال کاری مسئولین؟؟ اگر به آنجا سری بزنید و در کنار کپر فاطمه خانه نیمه ساخته کمیته امداد را ببینید که سه سال است همچنان نیمه کاره است، قطعاً خواهی گفت که اگر مسئولین در ساخت این واحد سرعت عمل به خرج میدادند آیا امروز فاطمه بخاط بارندگی زیر آوار کپر می ماند؟ و این سوال را با خود تکرار خواهی کرد که جان چند فاطمه دیگر در خطر است؟ و قرار است چند فاطمه جان دهند تا آقایان به فکر وضع مردم محروم این ولی نعمتان انقلاب بیفتند.

و البته این را هم اضافه کنیم بعد از این حادثه مسئولین محلی به خانواده فاطمه سرکشی نمودند و برای التیام دردهای پدر و مادر زجرکشیده اش مقداری کنسرو مواد اولیه و چادر هلال احمری به آنها داده بودند!! نمیدانیم بخندیم یا بگرییم؟!!

نوشته شده توسط نواب در 14:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/11/23

هویت انقلابی مان را از یاد نبریم.

تقدیم به مبارزین مخلص و بی ادعای انقلاب اسلامی در شهر جیرفت

32 سال قبل در چنین روزهایی بود که آسمان مشرق زمین فروغی دوباره به خود دید و تاریکی و ظلمت این سرزمین جای خود را به نور و روشنایی داد. اما تا این نصر و پیروزی به دست آمد چه زجرها که بر عده ای مردمان پاک و جانباخته و مجاهد و پابرهنه نرفت و چه خون دل ها که نخوردند.

روزگاري هنگامي كه شهر در خواب ناز بود، مردمانی بودند که در این شهر در زندان های ساواک زير ضربات شلاق و تازيانه، نام خدا را بر زبان مي‌آوردند و وقتي بقيه دنبال عافيت بودند، آنها در اينجا عذاب مي‌كشيدند. در آن روز که هیچ امیدی به پیروزی نداشتند سخت ترین شکنجه ها را تحمل می کردند اما جز صدای حق در ناله هایشان چیزی نمی گفتند. تلخی های عذاب و شکنجه را به جان می خریدند اما لحظه ای از ارزشها، آرمانها و اهداف متعالی و عدالتخواهی خود دست بر نمی داشتند...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب در 13:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/08/21

عدالت رسانه ای و صداوسیمای کرمان

آنروزی که انقلاب پیروز شد بنا بر این بود که صداوسیما بشود صدای انقلاب اسلامی، و از این طریق دانشگاهی شود برای همه علاقمندان به اسلام ناب و هم مرکزی شود برای تجمیع نیروهای فرهنگی انقلاب و هم فریاد رسای قشر محروم و مستضعف که سالیان و بهتر بگوئیم قرن های مدید در خفقان ظلم و جور زیاده خواهی اقلیت اشرافی و بالانشین به کنج غربت و مظلومیت برده شده بودند. اما متأسفانه نه تنها بدرستی این نقش را ایفا نکرد که حتی ولی نعمتان این انقلاب که همان پابرهنگان و محرومین هستند را هم به بوته فراموشی نهاد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب در 20:44 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/08/15

جای خالی نقش مردم در رسانه های محلی؟!

چندیست که نشریات محلی جنوب را از زوایا و ابعاد مختلف مورد بررسی و کنکاش قرار داده ایم و مطالبشان را با دقت دنبال می کنیم، آنچه در درجه ی اول خلأ و جای خالی اش در این نشریات به چشم می خورد نقش و جایگاه مردم است.
بی شک آنچه که در درجه اول، این نشریات را با استقبال مردمی مواجه می سازد دیده شدن خود مردم در این نشریات و بیان دغدغه ها و مسائل آنان است. اما آنچه که ما دیده ایم در این چند ساله و ضریبی که به مردم در این رسانه ها داده شده است معمولاً در حد یک ستون پیامکی، آنهم در صفحات 2 و 3 نشریه بوده است.

در حالی که بیش از نیمی از جمعیت ما روستایی می باشد سهم مردم روستا در این نشریات تقریباً صفر می باشد. فقط یکی از این نشریات بود که ستونی را تحت عنوان ((صدای مردم روستا)) به خود اختصاص داده بود که آنهم مدت مدیدی است دیگر دیده نمی شود. یادم می آید که چند سال قبل یکی از این نشریات گزارشی را از فقر روستا های حوزه ی نمداد رودبار جنوب در قالب یک سفرنامه تحت عنوان «سفر به آفریقای ایران» آورده بود که همین کافی بود سیل عظیمی از دانشجویان سراسر کشور در قالب اردوهای جهادی و حتی گروه های مستند ساز به این منطقه گسیل شوند که آخرینش مستند «پایان فراموشی» اثر مهدی خالقی بود.

به نظر می آید این نشریات بیش از آن که رسانه ی واقعی مردم باشند بلندگوی حزب و یا گروهی خاص هستند و مطالب آنان را حتی غلط دیکته می کنند و یا پاسخگوی مسئولین اند و خبرنامه ادارات آنان. وگرنه نقل قول فلان شخص از سران فتنه با نگاه حمایتی و اینکه فرماندار فلان شهر شمالی استان این هفته چه گفته است و نقل قول ایشان در نشریه ای که مخاطب آن جای دیگریست چه جایگاهی دارد.

به هر حال می طلبد که این نشریات بار دیگر به جایگاه اصلی خویش که مردم باشند باز گردند و بلندگویی باشند برای آنان که رسانه ای ندارند. سخن خویش را با این فرمایش مقام معظم رهبری به پایان می برم که فرمود : « ما برای اجرای عدالت آمده ایم؛ قشر محروم مردم بلندگو و تریبون ندارد».

نوشته شده توسط نواب در 23:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/12/24

جهادی و جنوب کرمان

 پیرامون اردوهای جهادی در جنوب کرمان:

۱- جنوب کرمان منطقه ای است با ویژگی های خاص که در ادامه به آن اشاره خواهد شد. آنچه در نگاه اول به چشم می آید فقر غیر طبیعی است که بر این منطقه حاکم است، اما در کنار آن استعداهای طبیعی و کشاورزی فوق العاده و کم نظیر و بعضاً بی نظیر این منطقه! این که چطور این دو با هم جمع می شوند سوال ما هم می باشد؟ رجوع به سند برنامه های توسعه و تحقیقات انجام گرفته در این زمینه بر عدم وجود امکانات حمل و نقل جاده ای، وجود دلالان و نبود مناطق ویژه اقتصادی جدید دلالت می کند. اما آیا تمام مسأله این است؟

۲-وقتی به بازدید از این مناطق می پردازیم آنچه بیشتر از همه توجه انسان را به خود جلب می کند نبود تلاشی برای بهتر زندگی کردن در میان خود اهالی منطقه است. در اولین پرسش از مشکلات مردم منطقه، همه به صورت واحد یک جواب به پرسشگر می دهند: وضع نامناسبی داریم، کسی به ما کمک نمی کند، کسی محصولات مان را نمی خرد و ... . چیزی که مشاهده می شود این است که تمام ساکنین منتظر کمک دیگری هستند و خود تلاشی برای بهتر زندگی کردن نمی کنند. وقتی که به آنها گفته می شود که چرا خود تلاشی برای زندگی خودتان نمی کنید، فقط یک جواب دریافت می کنید و آن اینکه: ما توان نداریم! به عبارتی، بزرگترین مشکل منطقه، عدم مشارکت مردم، نبود روحیه تلاش و خودباوری می باشد و این چیزی است که در اردوی جهادی باید نگاه ها به سمت آن برود.

۳- در نگاه بعد، یک سری از تفکرات نادرست همچون خرافه پرستی و نیز تعصبات قومی و نژادی در میان اهالی منطقه به چشم می خورد. بحث های اعتقادی، احکام، نماز و روزه خیلی ضعیف و آسیب پذیر است. بعضاً مشاهده شده است در بعضی از این مناطق، اصلاً واژه ای به نام قبله تا به حال نشنیده اند! در مناطقی هم مسأله ای به نام محرم و نامحرم مطرح نبوده است! شاید گفتنش درست نباشد ولی باید گفت در بسیاری از این مناطق، خانم ها از مسائل زناشویی و شرعی خود بی خبرند و یا شناخت و آگاهی سطحی دارند. در بعضی از این روستاها، چیزی به نام سرویس بهداشتی یا حمام اصلاً وجود خارجی ندارد و یا بعضاً یک حمام و سرویس بهداشتی چوبی در وسط روستا برای تمام اهالی آن! به جرأت می توان گفت اعتیاد در بین خانواده ها، تقریباً حرف اول را می زند. بنابراین آنچه لازم است به آن توجه ویژه ای شود این است که در این مناطق بیش از آنکه نیاز به کارهای عمرانی وجود داشته باشد، نیاز به کار فرهنگی و تغییر یک سری از افکار نادرست در میان اهالی به چشم می خورد.

۴- آنچه در اردوی جهادی در درجه ی اول اولویت باید باشد کار فرهنگی است. کار عمرانی هم اگر صورت می گیرد در قالب کار فرهنگی انجام شود. اصلاً اردوهای جهادی باید بیایند در این منطقه و دید مردم منطقه را از نظر فرهنگی بالا ببرند. اگر دید مردم باز شد قطعاً در بحث اقتصادی هم پیشرفت می کنند. ایجاد خودباوری در افراد و اینکه نیازی نیست مثل شهرنشینان زندگی کنند خود کار فرهنگی موثر و همه جانبه می طلبد. ایجاد روحیه تلاش هم فقط با تقویت بحث عقیده ای مردم میسر خواهد بود. بنابراین وجود مبلغی که بتواند با اهالی روستا ارتباط بگیرد الزامی می باشد، و اصلاً بدون حضور روحانی و مبلغ، به ویژه مبلغ خانم، تاثیرگذاری فرهنگی چندانی اتفاق نمی افتد.

۵- بیش از آنکه با نام اردوی جهادی موافق باشم با سفر جهادی موافقم. این سفر چندروزه که در محیطی آرام روستایی و به دور از الایش های خاص زندگی شهری برگزار می شود، فرصتی است بس مناسب برای نفرات جهادی که شامل دانشجویان و احیاناً طلاب می شود. دانشجو و طلبه جهادی علاوه بر وقتی که برای اهالی منطقه می گذارد که این خود بزرگترین عبادت است، وقتی هم برای خود و در ارتباط با دیگر نفرات جهادی اختصاص دهد. تمرین برای جهاد اکبر همان چیزی است که در این سفر جهادی می تواند نمود عینی و واقعی داشته باشد. و چه خوب است که نفرات جهادی در این فرصت چندروزه حداقل ظاهری روستایی به خود گیرند و همچنانکه یک روستایی در آنجا زندگی می کند، آنان نیز زندگی کنند.   

نوشته شده توسط نواب در 13:33 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/12/20

این درد را به که باید گفت؟

۱- از مسجد که بیرون آمدم تابلویی بزرگ در جلوی مسجد توجهم را به خود جلب کرد: "زیباکده سوسانو" . تبسمی کردم و رد شدم. روز بعد که به مسجد می آمدم مسیر خانه تا مسجد که کمتر از ۵۰۰ متر بود تمام تابلوهای درب منازل و مغازه ها را شمردم؛ چیزی حدود ۷ الی ۸ تابلو. از این تعداد جز یکی دو تا که خیاطی بودند همه نام " زیباکده" یا "آرایشگاه زنانه" به یدک می کشیدند: "سیندیا"، "سوسانو"، "جنیفر"، و ... . یادم رفت بگویم آن روز مسجد ما امام جماعت هم نداشت.

۲-یک روز که تو شهرمان نمایشگاه کتاب برپا شده بود از آن دیدن کردم. دنبال کتابی با محتوای اسلام ناب می گشتم. هر چه گشتم بی فایده بود چرا که هیچ کتابی را یافت نکردم که مولف یا حداقل محتوایش بوی اسلام ناب دهد. اما تا دلت بخواد کتاب آرایشی، پیرایشی و زیبایی: "اصول اساسی آرایش و پیرایش" ، " مراقبت و زیبایی ونوس" ، "زیبایی صورت" ، " زیبایی پوست" و ... .

۳-ماه پیش دنبال کتابی از شهید بزرگوار مطهری می گشتم با عنوان "تعلیم و تربیت در  اسلام". چندتا از کتاب فروشی هایی که بودند سر زدم. اما هر کجا که رفتم دست از پا درازتر بازگشتم. تنها جایی که احتمال می دادم یافت شود، تنها نمایشگی دائمی کتاب شهر بود. با نامی که داشت حدس زدم خودش باشه و گفتم اینجا دیگر حتمأ یافت می شود. اما هر چه چرخیدم نه تنها کتابی از شهید مطهری بلکه از هیچ اندیشمند اسلامی به چشمم نخورد. دم درب که خواستم خارج بشم به خانمی که آنجا نشسته بود گفتم چرا این کتاب ها را نمی آورید؟ در کمال ناباوری گفت این کتاب ها که شما می گوئید به درد جیرفتی ها نمی خورد!

۴-یک روز گفتم بیایم لوازم آرایشی هایی که  در سطح شهر هستند بشمارم ببینم چند تا هستند؟ (آخه ما بیکاریم دیگه!). هر چه می شمردم تمام نمی شد. به عدد ۵۰ که رسید دیگه بی خیال شدم. کتاب فروشی ها را هم که قبلاً همه شمرده بودم: چیزی حدود ده عدد که هف هشت تاش فقط کتاب های درسی را می فروختند. اینها همان کتاب فروشی هایی بودند که نتوانسته بودم کتاب ۳۰ سال پیش شهید مطهری را در آنها یافت کنم! یادم رفت بگویم شیطان دم درب یکی از این لوازم آرایشی ها آمد به سراغم و گفتم برم ببینم این داخل چه خبره! خبر خاصی نبود جز سلامتی و اینکه رژلب سه هفته پیش ساخت فرانسه هم آنجا یافت می شد!

۵-دیروز از خیابان یکطرفه می گذشتم. تبلیغاتی که تمام دیوارهای آن  را پر کرده بود: " سالن آرایش و زیبایی...". از آنجا رفتم کلاس. از کلاس که بر می گشتم رفتم مسجدی که وسط راهم بود نماز بخونم. وارد مسجد که شدم نگاهم به برد ورودی مسجد افتاد. آنجا هم تبلیغ آرایشی ـ بهداشتی بود! نفهمیدم چه خوندم. راه افتادم به سمت خانه. با خودم گفتم ایندفعه تا خانه قدمی بزنم شاید کمی خالی شوم. وسط راهم به خانه پارکی است که به نام "شهید دلیری" مزیّن می باشد. اینجا همه نوع کنسرت موسیقی بود.  این کنسرت ها علاوه بر اینکه در فضای باز بود، جنبه دیگری هم داشت و آن اینکه برای هر سلیقه ای موسیقی خاص داشت! برای جوان تر ها رپ، برای پیرمردها و بچه ها صدای موسیقی زن! فقط اینجا خانم های خانه دار از قلم افتاده بودند.

دیشب تا صبح به این فکر می کردم که این درد را به که باید گفت؛ درد مظلومیت فرهنگی در این شهر! دردی که رهبر فرزانه انقلاب پنج سال پیش نسخه ای مداوا کننده برای آن پیچیدند: "فعالیت های فرهنگی موثر، نوین و همه جانبه". الان چیزی حدود ۱۷۷۰ روز از آن زمان می گذرد اما آن نسخه هنوز روی زمین مانده است! این دردها را بر روی کاغذ آوردم تا شاید قلب ناآرامم کمی تسکین پیدا کند. البته اگر بار دیگر حکم تکفیرمان صادر نشود و سرنوشتی بدتر از خوارج نهروان و ابن ملجم مرادی ها در انتظارمان نباشد! راستی یادم رفت بگویم الان چند ماه است که می گذرد و هنوز مسجد ما امام جماعت ندارد!

نوشته شده توسط نواب در 15:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/12/18

سیدجمال؛ منادی بیداری اسلامی و وحدت جهان اسلام

یک شب که برای اولین بار سریال "سالهای مشروطه" را می دیدم جمله ای را از زبان یک بزرگ مبارز  شنیدم که می گفت: "جهادگر فقط با خون تجدید وضو می کند."

با این که سریال نتوانسته بود شخصیت واقعی ایشان را حتی در گوشه ای از مبارزاتش، یعنی ایران، به تصویر بکشد؛ اما حداقل انگیزه ای را در ما برای آشنایی و شناخت بیشتر این بیدارگر اسلامی ایجاد کرد. سيدجمال الدين اسدآبادي را باید منادي بيداري مسلمانان و وحدت جهان اسلام دانست. او در طول مبارزات خود که فصلی طولانی و بخشی عظیم از تلاش‌های بیدارگران مسلمان را در بر می‌گیرد سعی کرده است زبان همه مذاهب اسلامی و ملل مسلمین باشد و لذا برای او مهم نبود که او را اهل اسدآباد همدان بدانند یا اهل افغانستان و برای او مهم نبود که شیعه بخوانندش یا سنی.

او پیرامون دلایل از هم گسیختگی مسلمین چنین می‌گوید: «ملت اسلام همچون جسمی عظیم و نیرومند و تندرست بود؛ تا اینکه عوارضی چند که اجزاء به هم پیوسته و سالم ‌آنرا ضعیف کرد، بر آن وارد آمد و بسوی از هم گسیختگی سوقش داد. سرانجام هنگام آنکه هر جزئی از این کل جدا گردد و پیکره جسم از هم متلاشی شود فرا رسید. پیدایی این از هم گسیختگی و ضعف را بایستی در مناسبات ملت اسلامی هنگام جدا شدن مقام علمی از دستگاه خلافت دانست. یعنی همان زمان که خلفا به اسم خلافت قانع شدند بی‌آنکه شرافت علمی و دانش پژوهی در دین و اجتهاد در آنرا بدان گونه که خلفای راشد روا می‌داشتند جایز شمرند.»

 گوشه ای از بیدارگری ها و مبارزات انقلابی

حال که سخن از سیدجمال‌الدین به میان آمد لازم است که به ذکر گوشه‌ای از زندگی و خدمات این مصلح صادق و مبارز آگاه و بیدارگر مؤمن بپردازیم. برخی محل تولد او را ایران و برخی افغانستان می‌دانند؛ اما از آنجا که سید به وحدت اسلامی می‌اندیشید این اختلاف شهرت برایش بی‌اهمیت بود. وی پس از تحصیل علوم و معارف اسلامی در مدارس علوم دینی رهسپار نجف شد و در آن دیار به علم‌آموزی مشغول شد. اما چون آشفتگی امور مسلمین را دید، با توجه به روحیه ظلم ستیزیش خود را در جو حوزه‌های علمیه که دچار نوعی بی‌تحرکی و خمود شده بود، محصور نکرد و به سیاست و اجتماع قدم گزارد. او خود در این باره می‌گوید: «مغز و اندیشه خود را به تشخیص درد اصلی شرق و جست‌وجوی درمان آن اختصاص دادم و دریافتم که کشنده‌ترین درد شرق، درد اختلاف است. پس در راه وحدت عقیده و بیدار کردن مردم نسبت به خطر غریبی که ایشان را فرا گرفته است دست به عمل زدم.»

او ابتدا عازم هندوستان شد تا با بیدار کردن مسلمین هند زمینه را برای بسیج آنان بر علیه استعمار انگلیس فراهم کند و آنان را به مبارزه وا دارد؛اما به‌دلیل سلطه همه‌جانبه انگلیسی‌ها بر هند مجبور به ترک آن دیار و عزیمت به قلمرو خلافت عثمانی شد. گرچه او هند را ترک کرد ولی رهبر مبارز هندیان و مایه بیداری روحیه مبارزه در میان مسلمین هند شد و به همین دلیل .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب در 16:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/12/14

غده سرطانی که باید به دست امت واحده برداشته شود!

بی شک مسئله اول دنیای اسلام را در عصر ما، باید مسئله فلسطین به حساب آورد. و این چیزی است که در اندیشه امام (ره) کاملاً مشهود است. کوته بینی است که بگوئیم هدف نهضت امام فقط برچیده شدن رژیم پهلوی بوده است. امام در سال 41 و 42 در آغاز شروع نهضت اسلامی، اولین مساله ای را که مطرح می‌کنند، مساله اسرائیل است و عملاً سه شأن برای آن قائل بوده است:

1- یکی غاصبیت و ظالمیت است که هنوز این شأنش پابرجاست و هنوز دارد ظلم می‌کند، می‌کشد و خونریزی به راه می‌اندازد. 2- اسرائیل خطری دائمی برای خاورمیانه است. 3- اسرائیل تشکیل شده است برای اینکه اسلام را از بین ببرد و در واقع اسرائیل خودش نیست بلکه نوک پیکان تمدن غرب برای تسویه حساب قطعی و آخرالزمانی با دین اسلام است.

امام در آن سالها ریشه‌ی عقب‌ماندگی و مشکلات اقتصادی خاورمیانه، منطقه و ایران را در وجود اسرائیل می داند و می‌گوید : «تا زمانی که این غده سرطانی از صفحه روزگار محو نشود، این مشکلات حل نخواهد شد.» نگاه دوم امام به مساله اسرائیل این است که .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نواب در 13:8 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/12/07

تحت تأثیر القائات وهابیت...؟

 پست داستانی قبلی به ما می گوید که ریگی از همان سن نوجوانی دنبال زیاده خواهی و نوعی حب جاه طلبي بوده که برای رسیدن به آن از هر گونه خلافی واهمه نداشته است! هم چنین خواندیم که ریگی چندسالی در مدرسه ای مشغول به تحصیل بوده است که محل ترويج وهابيت بوده و نگرش طالبانيسمي در آن حاکم بوده است، و این دو کافیست که از ریگی قاچاق فروش در چهارراه رسولی زاهدان، یک تروریست بین المللی بسازد. اینکه چطور ایشان به این ورطه هلاکت افتاده است معتقدم که خود ایشان این مسیر را انتخاب کرده و می دانسته است که به کجا می رود. اما اینکه چطور یک عده جوان را با خود همراه کرده این جای سوال دارد ؟؟؟  

 به نظر حقیر آنچه که در وهله اول توانسته یک عده جوان (عمدتاً بیسواد و یا فاقد تحصیلات کلاسیک ) را با این گروه همراه کند و آنان را تا ورطه هلاکت و نابودی پیش ببرد عمدتاً نمی تواند از دو جالت خارج باشد: اول نداشتن آگاهی و سواد کافی که می توان اسم آن را "جهالت" گذاشت و دیگر نداشتن منبعی برای گذران زندگی که می توان اسم آن را "فقر" گذاشت. در تاریخ نمونه های زیادی است که از افراد به خاطر جهالت خود آنان سوءاستفاده می شده است. و چه بسا افرادی که به خاطر یک لقمه نان و یک شکم سیر، دستشان را پیش هر مرد و نامردی دراز کرده اند و به هر عمل منکر و شنیعی دست زده اند. البته حالت دوم را در مورد این افراد کمتر صادق می دانم، هر چند با وجود هر دو حالت هم، نمی توان این اعمال غیر انسانی و وقیحانه را توجیه کرد! البته در این میان نقش سلفی ها و وهابیون و القائات آنان را هم نمی توان کم تأثیر دانست. اما آیا این القائات از طریق عنصری غیر از جهالت توانسته است ریشه بدواند؟

بد نیست که این را از زبان برادرِ عبدالمالک ریگی، در گردهمایی سال گذشته سران قبایل و طوایف، در سالن اجتماعات جوانان هلال احمر زاهدان، بشنوید: "من متولد زاهدان و عاشق وطن و سرزمینم هستم، اما به خاطر مشکلات مالی از برادرم کمک خواستم و وقتی در پاکستان به سراغ او رفتم، او مدتی طولانی با تفاسیر کذب ذهن خود از قرآن، برایم نقل و قول از چند مولوی که خود آنها را می شناخت، کرد که « جهاد فرض است و نماز فرض و تو باید در جهاد شرکت کنی و کشتن شیعه را حلال بدانی».
او در واقع چراغ خاموش مرا با اراجیف خود روشن کرد و در من هم این باور ایجاد شد که او کلمه خدا و رسولش را به ما انتقال می دهد. و من آنچنان تحت تاثير القائات و گفته هاي مالک قرار داشتم که اگر مي گفت برف سياه است قبول مي کردم و هيچ گاه اعتراضي به سخنان وي نمي کردم! "

نوشته شده توسط نواب در 18:51 |  لینک ثابت   •